X
تبلیغات
برای پسرم

برای پسرم

مینویسم برای پسرم که میخواهد یک روز بداند

این بود داستان زندگی من، نگفته هایی که چندین سال بود توی دلم سنگینی میکرد و بالاخره ریختم بیرون ... پسر کوچولوی من 7 سالشه ... از یک دنیا بیشتر دوستش دارم ...

میدونم تو زندگیم اشتباهات بزرگی کردم که شاید بعضیهاشون قابل جبران هم نباشه، ولی هیچ وقت نا امید نشدم و از شکست برای پلی به سوی موفقیت استفاده کردم ...

از تمام شما عزیزانی که در هر روز نوشته هام همراهم بودید ، همراه غمهای من شدید ،نظرتونو خالصانه گفتید یک دنیا ممنونم ... هرکجا دیدید یا خوندید جوونی داره تو دام یک صیادی که براش دونه پهن کرده میفته آدرس اینجا رو بدید تا بخونه ، شاید نوشته هام یه در تازه ای به روی زندگیش باز کنه ....

 پسرم این وبلاگ رو برای تو عزیزترینم به یادگار میذارم ، شاید چندین سال دیگه به سن درک مطالبش برسی و بخوای بدونی ... خودم رو با نوشته هام توجیه نمیکنم ، چون میدونم اشتباه از من هم بوده ولی فقط نوشتم که بدونی و خودت قضاوت کنی ، نمیخوام از پدرت متنفر باشی و منو دوست داشته باشی، فقط میخوام بگم که زندگی چه بازیهایی داره و همه چیز اونجور که انتظارش میره نیست ، پس باید قوی بود ...

همه زندگی من در تو خلاصه میشه و هرچه میکنم برای فردای توست ، امیدوارم روزی برسه که به داشتن هم افتخار کنیم

و بدان تو همچنان آخرین نفری هستی که منتظر بخشش هستم ...

                                                                                                

                                                                                             یا حق


+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت6:40توسط یه زن | |

میدونست هیچ پشتوانه مالی برایم نگذاشته ، از خونه بیرون نرفت و گفت تو باید بری، یه شرکت تازه رفته بودم سرکار ، با وامی که بازم خدا خواست ظرف این یک ماه کار کرد باهاش موافقت کردن و حمایت خانواده ام تونستم یه خونه اجاره کنم ....

روزی که میخواستم از خونه برم گفت به سلامت ، تو هیچ حقی از این خونه و زندگی نداری ، همه وسایل رو خودم خریدم ... گفتم بچه ام ؟ گفت بچه هم مادر نمیخواد ... گفتم تو طلاق نامه حضانت با منه ... گفت باشه برو قانونی بچه رو بگیر ، ولی بگم اگر یه شکایت برام بیاد بچه رو بر میدارم میرم یه جایی که تا عمر داری حسرت دیدن بچه به دلت بمونه .... و واقعا اینقدر عصبی و انتقام طلب بود که همچین کاری رو بکنه ...

با دست خالی و دلی پر از درد اومدم خونه خودم ... هیچی نداشتم حتی یه قاشق که باهاش غذا بخورم ... یادم نمیره رفتم میدون امام حسین و وسیله های دست دوم خریدم ... هر روز رو در عذاب ندیدن پسرم میگذروندم ... میدونستم تمام گریه هام تاوان سخت کارهای گذشتم هست و مطمئن بودم باید بیشتر از اینها پس بدم ... خودم رو برای روزهای سخت تر آماده کردم ...

بعد از بیست روز از خر شیطون اومد پایین و یه سری وسایل رو داد و پسرم رو هم برگردوند ...

پسرم رو مهد گذاشتم و خودم هم توی شرکت بدون اینکه کسی بدونه جدا هستم کار میکردم ...

اون روزها هم دست از سر من برنداشت و اذیتهاش و جنگ روانیش رو دوباره بر سر بچه شروع کرد... سختیهایی کشیدم نزدیک دو سال از دستش آروم و قرار نداشتم ... سر هر موضوع کوچیکی میومد بچه رو ازم میگرفت ، زنگ میزدم پلیس بیاد ولی خبری نمیشد، شکایت میکردم تا نامه ام دستش میرسید 2 ماه طول میکشید که تا اون موقع دوباره بچه رو برگردونده بود....

خواستگار هندیم که فهمید جدا شدم اومدن ایران برای خواستگاری ، ولی چطوری یه روح مرده رو میخواستم دوباره به وجد بیارم ، به هیچ مردی اعتماد نداشتم و ندارم ...

تا اینکه یک روز اومد و گفت میخواد پسرم رو برای همیشه ببره ... چقدر اشک ریختم ، چقدر مامانم التماسش کرد ، فایده نداشت ، هنوز جلون میداد... پسرم رو برد

بعد از اون فشارهای عصبی که تو ایم مدت به خودم اورده بودم خودشو نشون داد، وسط خیابون سرم تیر کشید و افتادم زمین ، سه روز بر اثر حملات عصبی و سردرد بیمارستان بودم و دکترها درد رو نمیفهمیدن ... بالاخره با آمپول و قرصهای اعصاب که شبی دوتا میخوردم و دکتر تا آخر عمر تجویز کرد آروم تر شدم ...

پدر و مادرم دیدن اگر با این وضع بخوام ادامه بدم دیوونه میشم ، گفتن روی چند سال خط بکش ، فرض کن تازه الان فارغ التحصیل شدی ، همون کاری رو بکن که میخواستی اون موقع انجام بدی ، ادامه تحصیل.... میدونستن چقدر درس خوندن رو دوست دارم ...

به هیچ عنوان زیربار نرفتم ... جداشدن از پسرم امری محال بود ... روانشناس و دکترم باهام حرف زدن گفتم تو الانم جدا هستی و فقط داری خودتو نابود میکنی ، برو و آینده پسرت رو بساز و کاری کن پسرت خودش با افتخار بیاد سراغ تو ...

عازم یکی از کشورهای خارجیشدم... تمام طول پرواز رو اشک ریختم ، برای سالهای از دست رفته ، برای گذشته ها،برای بدیهایی که در حق خانواده ام کرده بود ، برای پسرم که نمیدونستم چه سرنوشتی در انتظارشه ،..

وقتی رسیدم پدرم بهم زنگ زد و گفت : تو برای من همون دختر روز اولم شدی، من آرزوهای بزرگ برات داشتم و از اینکه داشتی اونجور هدر میشدی عذاب میکشیدم، هرکاری که کردی من بخشیدمت و دیگه هیچ کینه ای ازت به دل ندارم ...

و چقدر زندگی من از اون روز دگرگون شد ، دعای خیر پدر و مادر بود که پشت سرم بود ...چه روزهای سختی رو تو کشور غریب گذروندم، هر چی میخوردم ، هرجا میرفتم یاد پسرم بودم ... پدرش هنوز پاش تو یه کفش بود که من برگردم ، هزار تا وعده و وعید ، هزار تا در باغ سبز، هزار تا تهدید ، ولی دیگه من برگشتنی نبودم ... ازش متنفر بودم برای تمام کرده هاش ...

بعد از 6 ماه رفتنم از ایران ازدواج کرد، باز چقدر عذاب کشیدم و گریه کردم که بچه ام زیر دست نامادری افتاده و چقدر اشک ریختم ... دوبار اومدم ایران ... حتی بار دوم که ازدواج کرده بود نمیذاشت پسرم بیشتر از سه روز پیشم بمونه ... چقدر درد داشتم ...

الان درسم تموم شده و فقط پایان نامه دارم ، دنبال یه راهی بودم که بتونم پسرم رو هم برای پیشرفتش بیارم اینجا ، یک ماهی میشه به لطف خدا توی مدرسه کمبریج مشغول تدریس هستم ، پدرش هم موافقت کرده پسرم رو بیارم برای همیشه ... زندگی دوساله ام اینجا اگرچه سختیهای خودش رو داشت ولی از اون جنگ روانی و عصبی خلاص شدم ، از وقتی اومدم قرصهامو کم کردم و الان خدا رو شکر هیچ دارویی مصرف نمیکنم ...

اون هم رفت یکی از روستاهای شمال ، با یکی مثل خودشون ازدواج کرده و راضی و تا یک ماه دیگه هم پسر جدیدش به دنیا میاد ... از زندگیش تا این حد میدونم که اونم تقاص کارهاشو داره پس میده ...

همه اینها رو مدیون خدای خوبم هستم که هیچ وقت تنهام نذاشت ... و پدر و مادرم تنها پشتیبانان من ...

یه پست دیگه هم تو راه دارم ....


+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت20:6توسط یه زن | |

تصمیم گرفتم مثل خودش نامردی کنم ، مثل خودش نارو بزنم ، دروغ بگم ، 4 سال میشد که دیگه وردستش بودم و حداقل باید تو یه امتحان زیرکی خودم رو نشون میدادم ... شک نکردم ، گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به پدرم ...

برای اولین بار گفتم : میخوام ازش جدا بشم .. بابام خندید و گفت : چه عجب بعد از 4 سال زبون باز کردی .. گفته بودم اگر این دختر منه روز دوم برمیگرده ولی اشتباه کردم ...

یاد شب دوم عروسی افتادم ، همون شبی که پدرم حدسش درست بوده و من باید بر میگشتم ،گریه کردم و گفتم اگه دست خودم بود همون شب برمیگشتم ولی به خاطر بچه ام موندم و تحمل کردم ولی دیگه نمیتونم ...

هیچ وقت فکرشم نمیکردم با اون همه شکنجه ای که من به پدرم دادم اینجور بخواد پشتم بایسته و حمایتم کنه ... براش همه جریان خارج رفتن و طلاق رو توضیح دادم ... گفت این اینقدر احمق نیست که اینکارو بکنه و داره تو رو بازی میده ببینه واقعا تا پای طلاق پیش میری یا نه !

گفتم بذار امتحان کنیم شاید رفت ، گفت فقط یه معجزه میتونه تو رو به این راحتی از دست این آدم خلاص کنه ! ... و این معجزه رخ داد ...

دنبال کارهای طلاق توافقی بودم ... با اینکه طلاق توافقی بود میگفت مهریه رو ببخش و من گفتم نه چرا ببخشم مینویسیم هر وقت خواستم میتونم ازت بگیرم ... حضانت بچه با من شد ، توی دادگاه گفت ماهی 250 تومن خرجی بچه میدم و نفقه تا سه ماه هم ماهی 300 تومن ، قاضی برگشت گفت چه خبره اقا نهایت ماهی 50 واسه بچه میدن 20 هم واسه نفقه ... عصبانی شدم از اینهمه مردسالاری و حمایت مردان در دادگاههای خانواده ...گفنم حاج آقا اگه ایشون این مبلغ رو پرداخت کرد من مابه التفاوتشو میام برمیگردونم به شما .... واقعا که ....

تمام مدارک کامل شده بود ... و فردا باید میرفتیم برای طلاق... یه حسی درونم میگفت بهش بگو و نذار بهش خیانت کرده باشی... برای اینکه دیگه حجت رو برش تمام کرده باشم بهش گفتم من واقعا میخوام از تو جدا شم و نمیخوام این زندگی رو ادامه بدم ... یه لبخندی زد و هیچی نگفت ... معلوم نبود چه حقه ای تو سر خودش بود ... خانواده ام هنوز هم باور نمیکردن این بخواد به این راحتی جدا بشه ...

رفتیم محضر ، شیخ صیغه طلاق رو که میخوند احساس میکردم روحم داره به آرامش میرسه ، و بالاخره تموم شد... در بیست و دوم خرداد 85 بعد از 4 سال زجر از شر این آدم راحت شدم ...مثل یه مرغی که از قفس آزاد شده باشه یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم خونه دکتر فامیلمون ، خانمش مات و مبهوت نگاهم میکرد و من خوشحال از طعم شیرین شیرینی ...

جالب این بود که هیچ کس مخالفتی با جدا شدن ما نداشت ... پدرم گفت از زمان ازدواجت بیشتر خوشحالم کردی ، مادرم فقط نگران پسرم بود ...

پدرم اومد تهران و بهش گفت خوب دیگه جدا شدین ، به سلامت ... مثل یک حیوون زخمی دور خودش میپیجید ، گفت شما به من نارو زدین ، جلوی روش ایستادم و گفتم : اون سالها که دختریمو ازم گرفتی ، با اون وضعیت منو پای سفره عقد کشوندی ، اینها نارو نبود ؟ این جواب همه خیانتهات بود ...

و چقدر خوشحال بودم از کرده ام ، چقدر آزاد و راحت بودم ،احساس میکردم دوباره به زندگی برگشتم و خدا به من فرصت دوباره زندگی کردن داد ....

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت19:53توسط یه زن | |

حس تنفر شدیدی سراسر وجودم رو پر کرده بود... تمام کارهایی که کرده بود مثل لکه لکه جوهر سیاه بود که به قلبم پاشیده بود و حالا تمام صفحه قلبم سیاه و لبریز از کدورت بود...

ازش بدم اومده بود... از همخوابگی باهاش متنفر بودم ، از بوی دهانش بدم اومده بود، رفتار خوبی باهاش نداشتم و مدام بهم میریختم ... بهش گفتم ما به درد هم نمیخوریم بیا طلاق بگیریم ...میخندید و میگفت تو دست از بهونه گیریهات بردار همه چی درست میشه ! ولی من دیگه اون آدم قبل نبودم ...

اوج دوران ورشکستگی اش بود، حتی پول برق رو هم نداشت بده ... طلبکارها میموندن در خونه و من باید جوابگو میبودم و هرکدوم با یه وراندازی به من هزار تا فکر پلید میومد تو سرشون ... دیگه جوری شده بود خودم هم به زور پیداش میکردم ... اجاره خونه ، هزینه های زندگی همه و همه روی هم تلنبار شده بود... همون دو تا تیکه طلا هم که مونده بود بعد از هر دعوا بر میداشت و میرفت و گناهش رو مینداخت به گردن برادرم که اون روزها سرباز بود و به خونه ما رفت و آمد داشت ... دیگه پولهای توی کیفم رو هم باید از دستش قایم میکردم وگرنه صبح کرایه تاکسی نداشتم....

قبل از ازدواج یه خواستگار هندی داشتم ... شوهرم در جریان بود، ... بعد از ازدواج باهاش ارتباط اینترنتی رو هم قطع کرده بودم ... یه بار اتفاقی اینترنی همدیگرو دیدیم و گفت یه سفر بیا هند ... به شوهرم گفتم اون دوستم دعوتم کرده هند... با اینکه میدونست پسره و خواستگارم بوده گفت باشه برو... باور نمیکردم ... تمام کارها رو کردیم و من راهی هند شدم ... اولین بار بود بدون پسرم جایی میرفتم ... نمیدونستم چرا داره منو به این سفر میفرسته شاید منتظر بود خطایی ازم سر بزنه و سوژه دستش بشم ولی دیگه محکم تر از اونی بودم که بخوام به هر مردی اعتماد کنم ....تو یک خانواده هندی خیلی بهم خوش گذشت ، اون پسر هم وجدانا دیگه به چشم زن شوهر دار به من نگاه میکرد و سوئ نیتی نداشت...

برگشتم ....میگفت فکر نمیکردم برگردی ، برام جای سوال بود یعنی چه فکری تو کله اش بود ، خودش میدونست دیگه برام ارزشی نداره ولی فکر میکرد من بچه ام رو به این راحتی ول میکنم ....شدید زده بود به سرش که بیا از کشور خارج بشیم .. میگفت اول تو با بچه برو و بعد من میام .. میخواست کامل از زیر مسئولیت زندگی خلاص بشه ...

من هم شدید رو دنده طلاق بودم ... هنوز همچنان در مقابل خانواده خاموش بودم ...

بهم میگفت مغازه توقیفت شده واسه همین هوس طلاق کردی؟ گفتم هیچی ازت نمیخوام همه چی رو میبخشم فقط بچه ام رو بده و برو ، تمام جوونی و عمر هدر رفته ام هم مفت چنگت ...

دیگه فقط کارم شده بود گریه و التماس که من طلاق میخوام ، دیگه حتی یک لحظه بودن باهاش عذابم میداد ...

یک بار شروع کرد که تو عموت امریکاست چرا نمیری امریکا ... گفتم خارج رفتن پول میخواد ، نمیشه لباسهامو زیر بغل بزنم و برم خارج ... گفت من میدم ... تو بچه رو بردار و برو به عموت بگو برات دعوت نامه و مدارک بفرسته برو ...

یادم اومد اون سال که عموم میخواست بره یه طلاق سوری از همسرش گرفت که باصطلاح راحتتر برن ، چون پدر و مادر خانمش امریکا بودن بنابراین میتونستن دختر مطلقه اشون رو از طریق قانونی زیر پوشش بگیرن ...

سریع بهش گفتم : اگر بخوایم راحتتر و سریعتر بریم باید مثل عموم اقدام کنیم ، اون اول زنش رو طلاق داد ...

بدون معطلی گفت : خوب طلاق سوری باشه چه عیبی داره من هم میدم ...

در فکر فرو رفتم ...


+نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت19:25توسط یه زن | |

وقتی شبها روی تختم و تو تنهاییم هق هق گریه سر میدادم یاد گریه های مادرم و خنده های خودم می افتادم ، چقدر ساده بودم که فکر میکردم اینها دارن بیخود حرص میخورن و من زندگی خوبی خواهم داشت ...

به لذت بهشتی و آتیش داغ جهنم اعتقاد ندارم ... میگم مکافات خونه همین دنیاست ... هر دلی رو بسوزونی و هر اشتباهی کنی همین دنیا آتش داغ جهنم میشه برات ... و من داشتم در آتیشی که خودم دو سال زغالهاشو انبار میکردم میسوختم ...

پسرم داشت بزرگ میشد ... بیشتر بار مسئولیت خونه گردن من بود ، دیگه از یک هفته 4 روزش رو خونه نبود و با دوستهاش یه روز اهواز یه روز بیرجند و هر روز یه جایی دنبال کار بود ...

شدید عصبی شده بودم ... دختر خنده رویی بودم و دائم میخندیدم.. در حضور پدر و مادرم سعی میکردم همچنان این خنده بر لب رو حفط کنم که یک بار پدرم داد زد سرم و گفت اینقدر مصنوعی نخند ، خسته شدم از این خنده های عصبی ات ... احساس کردم اونها هم غم من رو فهمیدن ولی منتطر بودن از زبان خودم بشنوند...

خونه ما تهران شده بود پاتق دوستهاش که از شهرستان میموندند ... یه سری مجرد یه سری زن دار ... از نگاههای یکیشون خوشم نمیومد...بهش گفتم :این دوستت منو بد نگاه میکنه ... خندید و گفت : تو فکر میکنی .... نمیدونم غیرت و حمایت مردونه فقط در اینه که بگن موهاتو بپوشون ، استین کوتاه نپوش و ... یک بار هم وقتی سر زده وارد خونه شدم برادرزاده اش با چند تای دیگه رو پای بساط دیدم ، باز هم خودش نبود.

یه بار توی دعوا بهش گفتم از همچون مادری که عروسشو انداخته بوده تو تنور همچین پسری هم باید بیاد دیگه (مهین بهم گفته بود) که دیدم کمربندشو در آورد و سیاه و کبودم کرد ... تمام دست چپم میسوخت...

دیگه نمیتونستم له شدنم رو بیشتر از این ببینم ... پسرم درک میکرد و اشکهامو پاک میکرد ... نمیخواستم جلوی او هم شخصیتم و حرمت مادرانه ام زیر پا بره ...کم کم فکر طلاق اومد تو سرم ... دیدم انگار دارم به بن بست تحمل میرسم ... از هر دری و با هر زبونی با این آدم وارد میشدم انگار نمیدید و راه خودش رو میرفت

برای اینکه اینبار هم اشتباه نکنم وقت مشاوره گرفتم ... قبل از ازدواج هم با هم رفته بودیم مشاوره ، بهمون گفت شما به هیچ عنوان نمیتونین با هم زندگی کنین چون زبون هم رو نمیدونین ، دنیای شما زمین تا آسمون با هم فرق داره ... نزدیک بود با مشاوره دعواش بشه و بهم گفت اینا نمیفهمن من چقدر دوست دارم .... و اینبار تنها رفتم ،تمام زندگیمو سیر تا پیاز براش گفتم ، دردهایی که تو این 3 سال تو سینم تلنبار شده بود ... گوش کرد و در آخر گفت : این اولین باره که به کسی نمیگم برو فکر کن برو این روش رو پیاده کن ، طلاق تنها راه نجات دادن زندگیته ، این آدم مال تو نیست و یک وصله ناجوره که داری به زور با خودت یدک میکشی... اگر میخوای همه بگن چه مادر فداکاری بمون و هیچ چیزی برای خودت نخواه چون با زندگی با این مرد به چیزی نمیرسی ولی اگر میخوای دوباره زندگی کنی ازش جدا شو ...

حرفهاش رو توی ذهنم چندین بار مرور کردم ... پس جواب اونهمه سماجتهامو چی میدادم ، بقیه بهم چی میگفتن ، یعنی دوباره قراره بشم سوژه .... همه این فکرها مثل خوره آزارم میداد... مشاور گفت بودن شما در کنار هم حتی به نفع بچه هم نخواهد بود ... من که تمام زندگیمو به خاطر بچه ام میخواستم ...پس آینده بچه ام چی میشد ...

تصمیم گرفتم "طلاق" بگیرم ...

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت10:48توسط یه زن | |

میدونست 206 خیلی دوست دارم گفت بریم قسطی بخریم .. گفتم قسطش سنگینه میتونی بدی گفت آره ... مامانم رو ضامن کردیم ...206 به نام من بود ، تحویل گرفتمو خوشحال از ماشین دار شدنمون ...

دو ماه بعد اومد گفت دوستم میخواد ماشینو بخره .. گفتم نه نمیفروشمش ، گفت قول دادم .. ماشین رو تحویل دوستش داد ... کلی بهش غر زدم .. چند روز بعد اومد و گفت من هرچی به دوستم میگم پس نمیده ، امشب میرم خونشون تو بیا با سوئیچ زاپاس ماشین بردار و بیار تو پارکینگ! داشتم شاخ در میاوردم گفتم یعنی دزدی کنم ؟ گفت اون که هنوز همه پول رو نداده ...

رفت خونه دوستش و بهم تک زنگ زد ... رفتم و از ترس قلبم داشت از سینه در میومد ... ماشین رو روشن کردم... پام روی پدال میلرزید و ماشین چند بار تا خونه خاموش شد... شب دیدم با دوستش اومد خونه! دوستش گفت سکته کردم دیدم ماشین دم در خونه نیست خانوم این کارها چیه ! و من بعدها ازش به خاطر این کار زشتم معذرت خواستم...

دو ماه بعد دوباره ماشین مچاله شده بر اثر تصادف رو از دوستش گرفت ...معلوم نبود داره چیکار میکنه ! منهم قاطی کرده بودم ... از سر کارم مجبور شدم استعفا بدم چون از لحاظ روحی داغون بودم ... شروع کردم تدریس خصوصی ...

مادر یکی از شاگردهام دوست داشت باهام حرف بزنه ، شروع به تعریف داستان زندگیش کرد و دیدم اونهم جریان بارداریش مثل من بوده ، پسرش 17 سالش بود ، شوهرش اینجور که خودش میگفت معتاد شدید بود و حتی با زن های دیگه هم ارتباط داشت! بهش حالتهای علی رو گفتم ، باز هم شرم داشتم بگم دستش رو هم به روم بلند میکنه و نگفتم ... بعد از تموم شدن حرفهام گفت شوهرت یه معتاده نه یک معتاد تازه بلکه از 18 سالگی معتاد بوده !

نمیخواستم صرفا به خاطر حرف یکی محکومش کنم به کاری که ندیده بودم ! ولی تو رفتارهاش بیشتر دقت کردم ، بوی سیگارشو کامل میفهمیدم ، تو خونه پدیریم حداقل با این بو آشنا بودم ... منکر میشد ، و میزد تو دهنم که آخر من از دست تو سیگاری میشم ....

تلفنهایی که به خونمون میشد ، نامه هایی که از دادگاه براش میمود همه خبر از یک بدهی سنگین میداد ، برای چه و از کجا اینهمه بدهی نمیدونستم!

یک شب نصفه شب گفت بریم شهر خواهرم اینا ، با اینکه حدود 10 ساعت فاصله بود احساس کردم دلتنگ خواهرشه گفتم بریم ... شبانه راه افتادیم ... توی راه شروع کردم راجع به فامیلشون حرف زدن و انگار باب نظرش حرف نمیزدم ...  ورودی شهر داخل ماشین تا میخوردم من رو کتک زد که چرا این حرفها رو راجع به خانواده من میزنی ... طوری که وقتی وارد خونه خواهرش شدیم هر دو زیر بغل منو گرفته بودن و وارد خونه شدیم ... باز حتی به خواهرش چیزی نگفتم و فقط خستگی زیاد رو بهونه کردم...

یه مدت افتاد تو کار روکش ماشین ، یه مدت پوست ، یه مدت با دوستاش دنبال گنج ... از اینهمه سستی زندگیم داشتم شاکی میشدم... دکتر(مدیرعامل شرکت سابقم) که وضعیت رو با حس زیرکانه اش میفهمید خودش دوباره با حقوق خیلی بالاتر ازم دعوت به کار کرد و دوباره تو شرکتش مشغول به کار شدم...

چندین بار پدر و مادرم ازم وضعیت زندگیمو پرسیدن و همیشه با لبخند رضایت جوابشونو میدادم ... هیچ وقت لب به شکایت باز نکردم ...چون میخواستم زندگیمو ، بچه ام رو حفظ کنم .. در باطن بهش اعتماد نداشتم ولی میخواستم هرجور شده این بار کج رو به منزل برسونم ...مطمئنا اکه به پدر و مادرم میگفتم چه کارهایی با من میکنه یک ساعت هم نمیذاشتن تو اون خونه بمونم و من بچه ام رو دوست داشتم ...


رفتارهای آزاد هنده اش روز به روز نفرت منو از خودش بیشتر میکرد ..



+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت20:21توسط یه زن | |

چون توی عقدنامه شرط کارکردن من ذکر شده بود نتونست مانع کارکردنم بشه ... توی شرکت یکی از بستگان که خودش از شاکیان ازدواج من بود و به عروسی نیامده بود مشغول به کار شدم ... پسرم رو در یک مهد حوالی محل کارم گذاشتم و هر روز موقع ناهار میمودم بهش شیر میدادم و برمیگشتم... باز دوباره سعی کردم با بوجود اومدن فضای جدید زندگیمون رو هم عوض کنم و باز هم خوشبینانه به قضایا نگاه کنم...

هر روز برای رفتن به سر کارم یک بهانه ای میتراشید و من رو با اعصاب خورد میفرستاد محل کارم ... آشنامون متوجه روحیه خراب من شده بود ... سعی میکرد با خانمش که دخترخاله مادرم بود بیشتر با ما رابطه داشته باشن با اینکه تفاوت بین یک خانم دکتر و اقا دکتر با ما زمین تا آسمون بود ولی تنها همدمم اونها بودن ...

یک روز که نمیدونم چی شده بود و رفتم سرکار دیدم دکتر داره با نگاه معنا داری به دستم نگاه میکنه و نگاهشو که دنبال کردم دیدم دستم داره خون میاد و هیچ نگفتم ....

بهم گفته بود باید یه چندماهی در رفت و آمد به شهر سابق باشه تا اوضاع کاری روبراه بشه ... تهران نمیدونستم چیکار میکنه و میگفت سفارش از شهرستانها میگیرم و گوشت کلی میفرستم کارخانه ها ...

از برادرش که باهم تو یک مغازه کار میکردن جدا شده بود ... من اصلا نمیدونستم موضوع چیه و جریان از چه قراره... یک روز اومد بهم گفت برادرم میخواد مغازه رو ازم بگیره برو مهریه ات رو بذار اجرا تا مغازه توقیف تو بشه ! با هم رفتیم دادگاه و مغازه در توقیف من در اومد...

یک روز که رفته بودیم شهرمون برادر بزرگترش (پدر مهین) زنگ زد بهش که بیا کارت دارم... رفتیم خونشون و نشستیم و نشستیم و چیزی نگفت... موبایل علی هم هی زنگ میخورد و کسی منتظرش بود ... به من گفت بمون همینجا من میرم و برمیگردم ... به محض ترک کردنش برادرش که واقعا منو دوست داشت و من هم احترام خاصی براش قائل بودم با لحن تندی شروع کرد که به زن چه ربطی داره که تو دعوای دوتا برادر دخالت میکنه و ادامه داد و داد و داد ... من هم از همه جا بیخبر چیزی به احترامش چیزی نگفتم و یواشکی اس ام اس دادم داداشت هرچی از دهنش داره در میاد به من میگه ... بهم زنگ زد و گفت پاشو بیا خونه فلان دوستم ببینم چی شده !  در آخر حرفهای داداشش فقط بهش گفتم من مغازه که نمیخوام هیچی داداشتون با مغازه هم روش مال خودتون ...

پسرم رو صندلی عقب خواب بود و من تو اون شب زمستونی از توهینی که برادرش هم بهم گرده بود اشک میریختم و جلومو نمیدیدم ... با اشک رسیدم جلوی در خونه دوستش ... ماجرا رو براش تعریف کردم ... دید خیلی عصبانی هستم گفت بیا تو یه لیوان آب بخور بریم... رفتم تو خونه دیدم باز بساط همیشگی پهنه و دوستش همراه زنش و یک زن و شوهر دیگه مشغول هستند ... جریان خون رو در رگهام از شدت عصبانیت حس میکردم .... من اونجا داشتم اراجیف برادرشو میشنیدم و این اینجا ....

یک شب اومد بهم گفت میخوام زمین بخرم با یکی از دوستام بسازیم ... اگه دوست داری بیا طلاهات رو بده که بذارم رو پولمون ...من طلا میخواستم چیکار ، برای ساختن زندگیمون خونه واجبتربن چیز بود ...همون نصفه شب طلاهامو وسط اتاق کود کردم و گفتم همشو بگیر... خودش دو سه تیکه رو که میدونست خیلی دوست دارم گذاشت کنار و بقیه رو برد ... و من هیچ وقت نفهمیدم اون پول کجا رفت و چه بلایی سرش اومد !

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت20:5توسط یه زن | |

دست حقایق داشت دونه به دونه طبق پیش بینیهای پدر و مادرم برایم رو میشد ... ولی زبان شکایت نداشتم و خود کرده را تدبیر نبود ...

رفتارهای نامناسبش در جمع ، گوشه گیریهاش ، عصبی بودنهای ناگهانیش ، خوشحالیهای بی موردش برای همه شک برانگیز بود ... جلوی دیگران چنان ارزش و احترامی برای من قائل بود که زبانزد همه بود و حتی من محکوم به بدرفتاری باهاش میشدم !

یک روز داشتم از خونه مامانم برمیگشتم خونه خودمون که اتفاقی تو خیابون دیدمش ، نگه داشت و سوار شدم ، دیدم جلوی پام یه پیک نیک و چیزهای دیگه بود ... با داد و فریاد بهش گفتم اینا چیه ؟ گفت مال یکی از دوستامه ... رفتم خونه وارد که شدم احساس کردم کسی اینجا بوده .. دیدم همون قالیچه ای که اون شب پهن کرده بود درست همون جا پهنه ... وقتی اومد خونه دعوای شدیدی باهاش کردم ... و این اولین بار بود که به این صراحت نامردی این مردنما را شناختم .. اون شب تا میتونست دست کثیفش رو روی من بلند کرد ... نباید حرف اضافه ای میزدم وگرنه دوباره ادامه میداد ... انگشت دست چپم شکست ... دخترهای دانشجو طبقه پایین که باهاشون دوست شده بودم  از سر و صدا نگران شده بودند ولی به اونها هم هیچی نگفتم ...

با دست آویزان و دلی خون بعد از دو روز رفتم خونه مادرم ، پدرم که در رو باز کرد شوکه شد ، گفتم بچه افتاده رو دستم و انگشتم کج شده و شکسته ! با ناباوری من رو نگاه میکرد ولی حتی او هم دوست نداشت حدس و گمانش به حقیقتی تلخ تبدیل شود ...

ازش میترسیدم ...سعی میکردم برای در امان نگه داشتن وسایل خونه و احترام خودم به قول خودش زبان درازی نکنم ....

غمی بزرگ در سینه ام سنگینی میکرد که هیچ کس را محرم رازم نمیدیدیم یا شاید از بیان اینهمه گستاخی او احساس حقارت میکردم ...

دوست داشتم برای کار و پیشرفت پسرم از شهرمون بریم ... چند بار باهاش در میون گذاشته بودم ولی میگفت من کارم اینجاست و اینجا همه منو میشناسن ...

از کارهاش سر در نیاوردم و او نمیخواست ... نمیدونستم شوهرم درآمد ماهانه اش چقدره ؟ این ماه وضع مالیش خوب هست یا بد ؟ هر چی میخواستم برام تهیه میکرد ... من هم زن ولخرج و چشم و همچشمی نبودم ...

چند بار دیدم دوستانش جلوی در خونه هستن و میگن به ما فلان قدر بدهکاره ! آب میشدم جلوی آدمهای بی سر و پا تر از خودش  ... مگه میشه یه مرد بدهکار باشه ... همه رو با پدرم مقایسه میکردم ... توی 56 سال زندگی ندیدم کسی برای طلب بیاد جلوی در خونه ! و همه اینها تجربه های جدید من بود ....

یکی از بستگان مادرم که آمریکا بود تصمیم گرفته بود خونه تهران رو بفروشه ... خودش پا پیش گذاشت و گفت : ببین اگر اجاره میده ما بریم اجاره کنیم! از تصمیم غیر منتظره اش شوک شده بودم و البته خوشحال ...

رفتیم تهران و باهاشون قرارداد خونه رو بستیم ... و به این ترتیب راهی زندگی جدید در تهران شدیم ....

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت8:8توسط یه زن | |

وارد بخش زایمان شدم .. تمام تنم میلرزید ... با تمام شجاعتی که داشتم، ترس تمام وجودم رو گرفته بود ...

به خودم گفتم قوی باش چاره ای جز این نداری و باید تحمل کنی ...  با شنیدن فریادهای زنهای دیگه برای اونها دعا میکردم که دردشون تموم شه .. خودم هیچ دردی نداشتم ... بهم سرم فشار میزدن ... و من فقط با چشمان و دهان باز به کارهایی که داشتن با من میکردن نگاه میکردم ...  مادرم با نگرانی وارد اتاق شد ... دست و پای اونهم میلرزید ... بعد از چند ساعت درد تمام وجودم رو گرفت ... و بالاخره از درون خودم پسری پا به زندگیم گذاشت که از همون نگاه اول که دیدمش ازش شرمسار و خجالت زده بودم ...

پسرم زود به دنیا اومده بود و بردنش بیمارستان 10 روز داخل دستگاه بود ... بعضی ها باور میکردند زود بدنیا اومده و بعضی ها هم با یه نیشخند یا متلک بهم مبارک باد میگفتن ...

به بچه ای که ناخواسته اومده بود آنقدر دلبسته شده بودم که تمام ناملایمات روزگار رو با در آغوش گرفتنش فراموش میکردم ... پسرم روز به روز با شیرین کاریهاش برایم جذاب تر میشد ولی پدرش هر لحظه بر نفرت من اضافه میکرد...

پسرم 4 ماهه بود که خونه خواهرش بودیم و دیدم برادر بزرگترش (پدر مهین) بساط تریاک به پا کرد و شروع کرد به کشیدن ... بچه ام رو گرفتم و سریع بردم تو اتاق .. توی خودم داشتم اشک میریختم .. 2 ساعت تمام خودم رو تو اتاق حبس کردم که بجه این رفتار رو نبینه ... و چقدر همه فامیلهاش اونروز به من خندیدند که بچه 4 ماهه چی حالیش میشه ...

پسرم شش ماهه بود که از طبقه پایین منزل مادرم نقل مکان کردیم به یه جای بهتر ... و این یک در باز دیگه ای بود برای رفتارهای بد او ...

برای مراسم عاشورا برای اولین رفتیم به دهاتشون و در کنار همه فامیلهاشون .. ناگهانی از در وارد شدم و دیدم یه پیک نیک وسطه و تمام فامیل از کوچک و بزرگ ، مادر و پسر و همه و همه پای بساط هستن .. برای اولین بار بود که میدیم تریاک کشیدن رو ...

یک بار بهم گفت دوست داری تریاک بکشی؟؟؟ برام سوال غیر قابل هضمی بود ... مادرم سر هر نخ سیگار پدرم که روشن میشد چنان ولوله ای برپا میکرد که تا یک هفته پدرم جرات روشن کردن سیگار دوباره نداشت !

بهش گفتم من اصلا نمیدونم منقل چیه بافور چیه؟ چنان میخندید که انگار یک مساله ساده رو نمیدونم و باعث حماقتمه ! گفت باشه من میارم نشونت میدم ... یه شب دیدم قالیچه پهن کرد و کباب درست کرد که چی ...بیا به معلوماتت اضافه کنم ....

بچه رو خوابوندم ... برام جای سوال بود که اصلا خود تریاک رو از کجا گیر آورده ؟ و چقدر احمق بودم من ... جلوی من شروع کرد به کشیدن و گفت میخوام بهت یاد بدم ... گفت الان دفعه دومه تو زندگیم که دارم اینکار رو میکنم ... ولی پتکهایی که میزد ماهرانه تر از آزمایش دوم بود ... 

اون شب خیلی تلاش کرد که من هم همراهش بشم... خدا رو هزار بار شاکرم که اراده و اعتماد به نفسی دارم که اگر نخوام کاری رو بکنم نمیکنم ... وگرنه من الان یک معتادی بیش نبودم ...


+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت19:57توسط یه زن | |

توی 22 سالی که خونه پدرم بودم نه یک حرف زشت از پدرم شنیدم نه حرکت زشتی در برابر مادرم ازش دیدم ... نه پدرم بلکه تمام فامیل دایی ها عموها ... و اون مردهای فامیل ما رو متهم میکرد به اینکه اینها مرد نیستن ...

با هزار عذر خواهی و بهانه حرکت شب دوم عروسی رو برای خودش توجیه کرد ... و هیچ گونه جای شکی برای من در انتخاب اشتباهم نگذاشت ...

پولهایی که برای پاتختی از طرف فامیل ما جمع شده بود مامانم دو دستی تقدیممون کرد و پولهای فامیل اونا که دست زن داداشش بود غیب شد ! ازش پرسیدم در جوابم گفت : قرض داشتم بهشون ... و زن داداشش همون شب کیف پول رو جای قرض برداشته ! ... و این از نظر من یک دزدی بیش نبود !

به هر دوست و آشنایی که میشناختم رو زدم که منو از وضعیت بچه خلاص کنه و انگار تمام درها به روم بسته شده بود... به دکتر قبلی که باصطلاح از سفر برگشته بود زنگ زدم ... 3 ماه و 1 هفته از دوران بارداری ام میگذشت ... دکتر پشت تلفن داشت از خطر و عواقب اینکار میگفت و اینکه بچه الان رشد کرده و درد رو حس میکنه و من فقط اشک میریختم ... اون روز رو یادم نمیره ... روزی که باید شاکر خدا میبودم از اینکه سلامتم از اینکه توانایی و نعمت مادر شدن رو بهم داده ... به اشک ریختن و ضجه زدن سپری کردم ... اینقدر از پله های خونه بالا و پایین رفتم ،اینقدر خودم رو روی تخت کوبیدم که دیگه نا نداشتم ...

از روز بعد تصمیم گرفتم دیدم رو به زندگی به خودش به بچه ای که دیگه اومدنش قطعی شده بود عوض کنم ...سعی کردم دوستش داشته باشم و فکر کنم در کنارش خوشبختم و خوشحال ...

دوست و اشنا هنوز مساله ازدواج من براشون مبهم مونده بود که بچه دار شدن من هم سوژه مهمانیهای شبانشون شد... از اندامم که داشت روز به روز برامده تر میشد خجالت میکشیدم .. دوست نداشتم لطافتهای دوران بارداری داشته باشم چون از وضعیتم خجالت میکشیدم ...

سر هر موضوع کوچیکی سریع عصبانی میشد و هر چیزی دم دستش بود پرت میکرد ... برای روز تولدش یه ماشین ریش تراش خریدم ... (حتی روز تولدش رو بهم دروغ گفته بود ، شناسنامه یه چیز میگفت و خودش یه چیز و برادرش یه چیز و من هنوز نمیدونم این آدم دقیقا متولد چه تاریخی هست!) طبق عادت دیرینه فامیل براش تولد گرفتیم و اون هم انگار اولین باری بود که کسی براش کیک میخرید و باید شمع فوت میکرد ...

صبح روز بعد طبق معمول دعوامون شد و از خونه رفت بیرون ...بهش تلفن کردم و گفتم تو لیاقت هیچی نداری حتی اون ریش تراشی که برات خریدم ... رفتم دوش بگیرم ... رو صندلی حموم نشسته بودم که صدای در اومد ... در حموم رو باز کرد و ریش تراش رو جلوی صورت من کوبوند زمین و گفت من بی لیاقتم !؟ و رفت ... خشکم زده بود ... تمام تنم یخ کرده بود ... صدای خواهرم رو شنیدم که از شدت صدای کوبیده شدن اومده بود پایین و هردو داشتیم به تیکه های ریز ریز شده ریش تراش نگاه میکردیم...

روزهای طلایی و شیرین زندگی با دعوا و قهر سپری میشد ... فقط فهمیدم یه آدم بلند پروازه که آرزوهای بزرگ داره ولی مغزش برای رسیدن به آرزوهاش یاریش نمیکنه ! من سعی میکردم برتری خودم رو به آدمی که به عنوان شریک قبول کرده بودم به رخ نکشم و اون سعی میکرد با خرد کردن من خودش رو بالاتر ببره .

اولین سال نو بود که در کنار هم بودیم ... طبق همه سالها بستگان از تهران اومده بودند و روزهای قشنگ عید رو در کنار هم بودیم ... 11 فروردین بود ... قول و قرار 13 به در رو گذاشتیم ... یادم نمیاد برای چی باز با هم قهر بودیم ... از اونجا که اصلا احتیاط در نشست و برخاست نمیکردم ... ظهر که اومدم بخوایم متوجه آبی که نمیفهمیدم از کجا داره میاد و از بدنم خارج میشه شدم ... سریع رفتم بالا و به مامانم گفتم .. مامانم گفت "کیسه اب پاره شده سریع برو دکتر " اومدم بیدارش کردم و گفتم بریم دکتر ...

تاریخ زایمان اواخر اردیبهشت بود که طبق تاریخ عروسی بچه یک ماه زودتر میومد  و حالا با این اوضاع میشد 2 ماه ...

بعد از معاینه،  دکتر سریع منو  برای " زایمان " به بیمارستان فرستاد .... 

و من حتی برای زایمان هم آمادگیشو نداشتم ...


+نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت20:21توسط یه زن | |